الناز گلیالناز گلی، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره

الناز گـــلی

عروسی عمو احمد

عزیز مامان عروسی عمو احمدت و زن عمو فهیمه درست یه هفته بعد از عروسی دایی برگزار شد بیست و هفتم شهریور درست شب تولد 3 ماهگی ات .گلشید جان و ریحانه جون هم از چند روز قبل امده بودند .دو تا دختر عموت هم حسابی بلا و خانم هستند حیف که هنوز کوچیکی که باهاشون بازی کنی.
15 مهر 1391

بیماری زردی

الناز مامان دوست ندارم زیاد در مورد اینکه زردی گرفتی زیاد برات بنویسم چون  انقدر به من و بابا ان ٣٠ روز اول تولدت که زردی داشتی به من وبابا سخت گذشت که اصلا دوست ندارم ان روزا را به یاد بیارم.سه روز از تولدت گذشته بود که رنگت زرد شد و تو چشمات هم زرد بود بردیمت دکتر زردیت ١٢ بود و با وجودی که زیر نور مهتابی گذاشتیمت بدتر شدی و زردیت به ١٧ رسید ما هم مجبور شدیم برا اینکه بدتر نشی تو بیمارستان بستریت کنیم خیلی ان ٤ روزی که تو بیمارستان بودی و منم کنارت بودم بهم سخت گذشت هم نگرانی ام از سلامت تو وهم اینکه حال خودم چون تازه زایمان کرده بودم خوب نبود اما خدا را شکر زردی ات امد پایین و مرخص شدیم ،خیلی خوشحال بودم اما فقط ٥ الی ٦ روز خوب...
5 شهريور 1391

اولین روز

الناز عزیزم بعد از اینکه به دنیا امدی برا اینکه زود با دنیا امده بودی بردند گذاشتنت تو دستگاه تا از سلامتت مطمین بشن که خدا  را شکر چون مشکلی نداشتی ساعت ١١ شب تو را از بخشت اوردند تو اتاق شماره ٢٧ بخش زایمان  پیش من و مامان جونت .نمیدانی چقدر خدا را شکر میکنم که مشکلی نداشتی .با کمک مامان جون به سختی تونستم برا ابرا اولین بار بهت شیر بدم که خیلی شیرین بود که میدیدم چطوری شیرمیخوری.مامانی بردت جلو در بخش و بابا هم برا اولین تو را دید.فردا صبحش هم ما را مرخص کردند و بردیمت خانه مامان جون. ...
5 شهريور 1391

تولد گلشید خانم

سلام مامانی عزیزم من و بابا امروز ساعت ١٤ خبردار شدیم خدا به عمو امین و زن عمو نجمه رحمت الهی داده و دختر عموی نازت (گلشید)متولد شده. نمیدانی چقدر من و بابا خوشحال شدیم .خیلی دوست داشتیم ما هم پیششان بودیم و دختر عمو را از نزدیک میدیدیم البته عمو امین بعدظهر عکس دختر عموی نازت را برامون فرستادند  گلشید خانم تولدت مبارک   ...
24 خرداد 1391

ماه محرم

الناز عزیزم ماه محرم سال ٩٠ که تازه فقط یک ماه و نیم بود که تو را باردار شده بودم اولین سالی بود که هیچ جا نرفتم و همش توی خانه بودم اخه چند روزی بود که حالم خیلی بد بود و دکترم بهم گفته بود باید استراحت مطلق کنم تا دوباره حالم خوب بشه تا خدای نکرده برا الناز گلم اتفاقی نیفته.زن عمو اعظم و دختر عمو ریحانه هم برا محرم امده بودند ان موقع دختر عموت ٤ ماه داشت و خیلی شیرین شده بود .دو روز تاسوعا و عاشورا هم مثل هر سال که خانه مادربزرگم بودم رفتم انجا ولی باز هیج جا نرفتم اخه باید استراحت میکردم به خاطر سلامتی الناز کوچولوم
24 خرداد 1391

خوش قدم

الناز گلم نمیدانی چقدر دوست دارم و از اینکه خدا داره تو را به ما میده خوشحالم. از اولین روزی که من و بابا فهمیدیم خدا داره به ما یه کوچولو میده تا الان که من ٨ ماه است تو را باردارم وجودت مایه خیر و برکت تو زندگی ما بوده و هست و من و بابا از این که خداداره تو را به ما هدیه میده خیلی خدا را شاکریم.عزیزم قدمت برا خانه مامانی اینا هم خیر و برکت داشته و چند روز بعد از اینکه من فهمیدم تو را باردارم دایی حسن تو تاریخ ٢٧ ابان ٩٠  با زن دایی ازاده عقد کرد و چهار ماه بعد هم تو روز ٥ اسفند خاله نسرین با عمو بهزادت عقد کرد.عزیز مامان من و بابا داریم لحطه شماری میکنیم تا تو کوچولوی ناز به دنیا بیای و بتونیم بغلت کنیم و ببوسیمت.  ...
24 خرداد 1391

رحمت الهی

دختر ناز مامان الناز گلم میخوام برات خاطره اولین لحظه ای را که من و بابا خبردار شدیم خدای مهربان تو را بهمون داده برات بگم.١٦ ابان ١٣٩٠ یه روز تعطیل بود من و بابا با هم تصمیم گرفتیم یه گردش یه روزه بریم و چون تا ان زمان  چغازنبیل شوش نرفته بودیم  تصمیم گرفتیم بریم انجا.عزیز مامان جات خالی بود خیلی خوش گذشت با بابایی چغازنبیل و قلعه شوش رفتیم و بعداز ظهر برگشتیم .عزیزم شب خیلی درد داشتم و چون سابقه این درد ها را نداشتم منم آزمایش بارداری دادم و متوجه شدیم که خدای مهربان تو را به من و بابایی هدیه داده است و خدا را شکر کردیم از این رحمت الهی که به ما داده بود.   ...
24 خرداد 1391